اين مسئله از صحنههاي اول فيلم روشن است، جايي كه چاپلين «ولگرد كوچولو»، شخصيت كلاسيك را هنگام كار در خط مونتاژ يك كارخانه وحشتناك دنبال ميكند. اين يك برداشت طنزآميز از غيرانساني شدن كارگران در دستان تكنولوژي و پيشرفت و يك تصويرِ به همان اندازه روشن از نظريه بيگانگي است؛ مفهومي كه توسط جامعهشناس و فيلسوف نامدار، كارل ماركس مطرح شده است.
اين نظريه، آنگونه كه توسط دانشگاه ايالتي فراستبرگ مطرح ميشود، عنوان ميكند: «در توليد صنعتي مدرن تحت شرايط سرمايهداري، كارگران به ناچار با از دست دادن كنترل بر كارشان كنترل زندگيشان را هم از دست ميدهند. بنابراين كارگران، خودمختاري را در هر زمينه مهمي كنار ميگذارند. اين اساساً به شخصيتزدايي از كار اشاره دارد. مردم ديگر تجارتي را ياد نميگيرند و مغازهاي را باز نميكنند تا مستقيماً در آن حاضر شوند و نيازهاي ديگران را برطرف كنند، در عوض تبديل به چرخدندههاي انساني در يك ماشين بزرگتر توليد انبوه ميشوند.» چهار نوع بيگانگي در نظريه ماركسيستي تعريف شده است. سكانس آغازين «عصر جديد» هر كدام از آنها را به روش غريب خود نشان ميدهد.
*بيگانگي كارگر از كار-از محصول كارش
محصولاتي كه «ولگرد كوچولو» رويشان كار ميكند، اموال او نيستند. آنها متعلق به نظام سرمايهداري هستند. با تماشاي فيلم، غيرممكن است كه بگوييد او حتي روي چه كار ميكند. او تنها پيچ و مهرههاي روي اشيا را وقتي رد ميشوند، سفت ميكند. او از محصول كارش بيگانه ميشود؛ يعني همانطور كه محصول كارش عبور ميكند و ناپديد ميشود، تبديل به بخشي از يك شي بزرگتر ميشود كه او روي آن كنترلي ندارد يا صاحبش نيست.
1- بيگانگي كارگر از كار-از فرآيند توليد
«ولگرد كوچولو» هيچ كنترلي روي فرآيند توليد ندارد. سرعت قطعاتي كه در خط توليد به او ميرسند توسط يك مدير نظارت در دفتر ديكته ميشود. چندين لحظه طنزآميزِ تاريك، اين شخصيت همهجانبه(مدير نظارت) را نشان ميدهند. مانند صحنهاي كه مدير به يك نفر فرمان داده تا سرعت را بالا ببرد و در همان حال «ولگرد كوچولو» و همكارانش بايد به كار ادامه دهند. در اينجا او تبديل به يك ماشين انساني ميشود. اين موضوع را در صحنهاي از فيلم با دقت بيشتري ميتوان مشاهده كرد كه در آن «ولگرد كوچولو» درون ماشين مكيده شده، در سرتاسر چرخدندهها پيچ ميخورد، گويي كه خود بخشي از تجهيزات است.
اين نكته در صحنه نمادينِ «ماشين غذاخوري» هم ديده ميشود؛ وقتي «ولگرد كوچولو» انتخاب شده تا طرز كار ماشيني را توضيح دهد كه به كارگران هنگام كارشان غذا داده و زمان ناهار را حذف ميكند. اين ماشين قرار است سود شركت را افزايش دهد، زيرا كارگرانش نيازي به توقف ندارند. تنها بخشي از روز كه به كارگر تعلق دارد، با دسيسهاي ديگر از بين ميرود. اين موضوع به علاوه باعث حذف شدن عنصر اجتماعي از كار ميشود كه در نوع چهارم بيگانگي در نظريه ماركس، در ذيل بدان پرداخته شده است.
2-بيگانگي كارگر از خود-به عنوان يك سازنده
خلاقيت بخشي اساسي از طبيعت انسان است. حذف هر نيازي به فكر يا خِرد، همانطور كه در مورد كار «ولگرد كوچولو» بود، براي سلامت انسان مخرب است. او بههيچوجه با طبيعت يا ذهن خود در تعامل نيست. در عوض كاري يكنواخت و تكراري را انجام ميدهد.
3- بيگانگي كارگر از ديگر كارگران
همانطور كه در بالا اشاره شد، ساعت نهار براي كارگران اين محيط زماني اجتماعي است. زمان استراحت از كار و تعامل با يكديگر است. حذف كردن آن، تمامي اجزاي اجتماعي كار را حذف و آن را كاملاً ماشيني ميكند. كاري كه انجام ميشود به هيچگونه تعاملي با ديگر كاركنان نياز ندارد. هر شخص وظايف خود را براي انجام دادن دارد، و تمام طول روز در انزوا آن را تكرار ميكند. اين در اصل همان چيزي است كه منجر به فروپاشي «ولگرد كوچولو» ميشود. دور شهر حركت كرده و هر چيزي را كه يك سر سوزن شبيه پيچ است، با آچارش سفت ميكند. اين روشي غيرانساني براي كار كردن است.
قصد چاپلين براي نشان دادن نظريه بيگانگي ماركس موفقيتآميز است. او محيطي را نشان ميدهد كه بسيار ناپسند، غيرانساني و متأسفانه واقعبينانه است. اگرچه عناصر علمي-تخيلي كارخانه در دهه 1930 واقعيت نداشتند، اما غيرانساني شدن روزافزون مشاغل واقعيت داشت. دوران ركود اقتصادي بود و مردم بدون اينكه به ماهيت كار توجه كنند، از داشتن شغل خوشحال بودند. اين امر منجر به اين شد كه سازمانهاي سرمايهداري مردمي را كه شديداً نيازمند كار بودند، استخدام كرده، آنان را مجبور به كار كردن به طريقي رباتيكي كنند و كمپاني را با كمتوجهي به نيازهاي فردي گسترش دهند.
--------------------------------------------------------------------------
* كارشناسي علوم اجتماعي، دانشگاه اصفهان
نشريه نوآوران، دانشگاه اصفهان
تاریخ انتشار: ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۲
تهران-ايرناپلاس- «عصر جديد» (1936)، شاهكار چارلي چاپلين، اغلب خندهدار، احمقانه و همواره يك تفسير اجتماعي عميق است.